سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

تولد 7 سالگی

محمدپارسا جانم امسال واسه تولدت چون به ماه محرم می خوردیم، چند هفته جلوتر یک کیک خریدیم و یه جشن کوچوی خودمونی گرفتیم اما روز تولدت هم مامانی یک کیک درست کرد تا کنار هم شمع هاتو فوت کنی. امسال تبدیل شده بودی به مرد بادکنکی واسه هدیه هم بابایی واست یه دسته پلی استیشین خرید. مامان هم با انتخاب خودت یه بازی  فکری بوم بال خریدیم. خاله نرگس مجموعه کتابهای بعبعی رو به انتخاب خودت واست گرفت و خاله زهرا هم واست  کتاب فسقلی ها رو گرفت که خیلی دوستشون داری. باباجون بهت پوستر مسی و پول نقد داد و مامان جون هم پلی استیشن 4 که کلی آرزشو داشتی. بعدشم با هم رفتیم سی بوک و لوازم تحریر مدرسه تو از اونجا خریدیم که کلی ذو...
24 مهر 1400

تولد 6 سالگی

محمدپارسا جانم سلام الان که دارم واست این خاطراتو می نویسم رفتی مدرسه و در کلاس دوم درس می خونی اما اومدم دیدم هنوز خاطره تولد 6 سالگی تو واست ننوشتم. منو ببخش مامان با اومدن داداشی، درسهای تو و کار خودم حسابی سرم شلوغ شده و خیلی کم وقت میکنم بیام واست بنویسم داشتم به این فکر میکردم که وبلاگتو بهت بدم تا حداقل خودت خاطراتتو توش بنویسی  انشالله سعی می کنم یادت بدم که از این به بعد خودت بیای وبلاگتو آپ کنی ....................................................................................... خوب برسیم به بحث شیرین تولد حدودا از یک ماه قبلش همینطوری غیرمستقیم ازت پرسیدم که دوست داری کیک تولدت چه شکلی باشه و تو ...
24 مهر 1400

تولدت مبارك مهربان گلم

سلام عزيزم امسال دو تا تولد داشتي يه هفته قبلش دزفول بوديم و پيش عمه گلي شمع تولدت و فوت كردي و روز تولدت كنار مامان جون و خاله نرگس مهربان بودي كيك تولد امسالت ايده خودم بود و كلي خوشت اومد ازش الان دقيقا ٤ سال و ١ ماه و ٢٠ روزته ببحشيد كه دير وبلاگتو اپ ميكنم خيلي خيلي دوست دارم عكساي تولدم تو پست بعدي ميدارم در پناه حق باشي مهربانم ...
27 مهر 1397

دوسالگیت مبارککک

قشنگترین، مهربانترین و شیرین ترینم تولدت مبارک دیروز 2 ساله شدی... دو سال از شیرین ترین روزهای عمرم بود در کنار تو... خیلی شیرین تراز اونی هستی که فکر میکنی. خیلی مهربانی... خیلی دوست داشتنی... ببخش که حدود هشت ماهه چیزی واست ننوشتم. تو این هشت ماه اتفاقهای زیادی افتاده، تلخ و شیرین... رفتن بابازارع از جمعمون بی نهایت غم بزرگ و تلخی بود که هنوز که هنوزه نتونستم هضمش کنم. دوست ندارم الان توی تولدت حرفهای ناراحت کننده بزنم اما تمام اون روزها رو توی دفتر خودم ثبت کردم. اگه یه روزی دوست داشتی بیشتر در رابطه باهاش بدونی، به دفتر خاطرات خودم مراجعه کن. اما اتفاقهای خوب.... خداروشکر خیلی اتفاق خوب داریم: اینکه الان 16...
10 شهريور 1395

تولدت مبارک...

عزیزدلم سلام... تولدت مبارک امروز دقیقا یک سال و دو روزته خدایا شکرت که کمکم کردی روز تولدت خیلی هیجان داشتم... اتفاقی که واسم جالب بود این بود که روز تولدت دقیقا مثل پارسال ساعت شش صبح بیدار شدی. پارسال ساعت شش بابایی واسه نماز صبح بیدارم کرد و من که خواستم پاشم، شما یه لگد محکم زدی و کیسه آب مامانی سوراح شد. امسال هم واسه وضوگرفتن رفته بودم دستشویی و وقتی درو باز کردم دیدم پشت دری. حلاصه تا ساعت هشت و خورده ای بیدار بودی مدام ساعت و چک میکردم که مثلا پارسال توی این لحظه در چه حالی بودم. قلبم یه جور خاصی می تپید. مثل سال تحویل که همش منتظریم تلویزیون اعلام کنه سال تحویل شده، منم همش منتظر بودم ساعت 18:36 بشه ...
10 شهريور 1394

فردا تکه ای از بهشت به زمین می آید..

محمدپارسای عزیزم سلام الان که دارم این پستو میذارم شما خوابی. دقیقا مثل یک سال پیش... و مامانی بی خبر از اینکه کمتر از 24 ساعت دیگه هدیه ی آسمونی شو در آغوش میکشه. مهربانم، خاظره ی شیرین تولدت رو هرگز فراموش نمی کنم و با تکرارش در ذهنم طعم شیرینش رو حس میکنم. قشنگم ،در یکسالی که گذشت سعی کردم به طرز عالی مادرانه کنم اما اگر کمبودی حس کردی، اگه بعضی وقتها عصبانی میشدم و یا حوصله نداشتم زیاد باهات بازی کنم، از صمیم قلب ازت میخوام که به پاکی قلبت مامانو ببخشی. از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم به نحو احسنت یه انسان عالی رو پرورش بدم. شیرینم، چقدر زیباست که بزرگتر شدنت رو می بینم و حس میکنم اما دلتنگم. دلتنگ تک تک روزهایی ...
7 شهريور 1394
1